معنی فساد
6 بازدید
[ فَ ] (ع مص) تباه شدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی) (منتهی الارب). ضد صلاح. (از اقرب الموارد). || به ستم گرفتن مال کسی را. || (اِمص) تباهی. (منتهی الارب). || خشکسال فاسد تباه. ج، فُسدی ََ. (منتهی الارب). || گزند و زیان. || ظلم و ستم. (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء). || شرارت و بدکاری. (فرهنگ فارسی معین): مرا تو گویی می خوردن است اصل فساد بجان تو که همی آیدم ز تو ضحکه. منوچهری. ایزد ما این جهان نز پی ظلم آفرید نز پی ظلم و فساد، نز پی کین و نقم. منوچهری. نجویی جز فساد و شر ازیرا همیشه گرگ باشد میزبانت.ناصرخسرو. بس فسادی کآفت اخیار شد از ضمیر روح مانندش مرا.خاقانی. فلان در حق من به فساد گواهی داد. (گلستان سعدی). || تباهی. عمل ناشایست و ناپسند. (از یادداشتهای مؤلف). فسق و فجور: زاهد خود را از ظلمت فسق و فساد برهانید. (کلیله و دمنه). اگر زن حجام بر فساد و ناشایست تحریض و معاونت نداشتی مثله نشدی. (کلیله و دمنه). فساد و معرت آن بملک او بازگردد. (کلیله و دمنه). || دشمنی و کینه. (ناظم الاطباء): شنزبه آنگاه که دشمن باشد پیداست که... از او چه فساد تواند آمد. (کلیله و دمنه). - یوم الفساد؛ جنگی میان غوث و جدیله... (از مجمع الامثال میدانی). || فتنه و آشوب. (فرهنگ فارسی معین) (یادداشت بخط مؤلف) (ناظم الاطباء): هیچ شغل را اندک و بسیار نشاید مگر تضریب و فساد را. (تاریخ بیهقی). هرچه بیابند می ستانند و فساد بسیار است از ایشان. (تاریخ بیهقی). از ری سوی خراسان بیامدند و از ایشان فسادها رفت. (تاریخ بیهقی). نیک ترسانم از فساد جهان مهر کار از صلاح بفرستد.خاقانی. نسل فساد ایشان منقطع کردن و بیخ تبارشان برآوردن اولیتر. (گلستان). - اهل فساد؛ فاسدان : تبهکاران بقایای اهل فساد را بتیغ درآورد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - به فساد آوردن؛ فاسد کردن. از میان بردن :[ فُ سْ سا ] (ع ص، اِ) جِ فاسد. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «فساد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر