معنی فریک
12 بازدید
[ فَ ] (ع اِ) دانهٔ مالیده. (منتهی الارب). المفروک المنقی من الحب. (اقرب الموارد). || طعامی است که گندم نارسیده را مالیده بروغن و جز آن ترتیب داده. (منتهی الارب). طعامی که از دانهٔ خرد کرده با روغن و جز آن سازند. (از اقرب الموارد).[ فَ ] (اِ) اسم فارسی فرخ است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). کبک جوانه یا مرغ خانگی جوانه. فرخ. جوجه. (یادداشت بخط مؤلف). رجوع به فرخ شود.[ فِ ] (اِخ) دهی از بخش اردل شهرستان شهر کرد که دارای ۶۶ تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).[ فِ رْ ری ] (فرانسوی، ص) (اصطلاح شیمی) اکسید فریک ترکیبی از آهن سه ظرفیتی و اکسیژن که در صورت اختلاط با مقداری گل اخرا برای رنگ کردن آهن به کار میرود. (از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «فریک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یک» برای سرودن شعر