معنی فریغ
7 بازدید
[ فَ ] (ع ص) زمین هموار که به راه ماند. (منتهی الارب). زمین مستوی که براه ماننده باشد. (اقرب الموارد). || اسب گشاده گام نیکو. (منتهی الارب). الفرس الهلاج الواسع المشی. || عریض. || رجل فریغ؛ مرد تیززبان. || طریق فریغ؛ راه گشاده. || سهم فریغ؛ تیر تیز. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فریغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یغ» برای سرودن شعر