معنی فریش
8 بازدید
[ فَ ] (اِ) تاخت و تاراج. (برهان). - فریش آوردن؛ حمله آوردن. تاختن. تاراج کردن : گر از بهر گنج آرم اینجا فریش بمغرب زر مغربی هست بیش.نظامی. || گوشت بریان کرده. (برهان). گوشت بریان. (یادداشت بخط مؤلف). فریز. فریژ. فریس. قدید. - فریش کردن؛ بریان کردن : ز فربهی به کمالی که گر فریش کنم رود دونایژه روغن از آن دو لخت فریش. سوزنی. نمک زدی همه ارباب فضل را که کسی نکرد برهٔ فضل ترا فریش دروش.سوزنی. || پوز یعنی پیرامون دهان اسب و آدمی و غیر آن از جانب بیرون. فرنج. || (صوت) آفرین و بارک اللََّه. (برهان). مؤلف انجمن آرا نویسد: به معنی آفرین «فری» است نه فریش. صاحب فرهنگ و برهان به خطا افتاده اند و این بیت را سند کرده اند که منوچهری در مدح ممدوح گفته است : فریش آن منظر میمون و آن فرخنده تر مخبر که منظرها از او خارند و در عارند مخبرها. و مختاری غزنوی گفته : فریش آن یال و آن بازو که پیش پیل خم گردد اگر برگستوان سازند پیلی را ز خفتانش. و این هر دو شین جزو کلمهٔ «فری» نیست و راجع به ممدوح است یعنی آفرین بر آن منظر و آن بازوی ممدوح. (انجمن آرا). هرچند احتمال میرود که قول هدایت مبنی بر ترکیب کلمه از: فری +ش (ضمیر) درست باشد؛ مع هذا به نظر میرسد که در نظر گویندگان مذکور کلمهٔ فریش بسیط بوده و الاّ آوردن ضمیر متصل با اسم اشارهٔ آن بعید به نظر می آید. (فرهنگ فارسی معین).[ فَ ] (ص) پریش. پریشان. پراکنده. (فرهنگ فارسی معین).[ فِ ] (ع اِ) ممال فراش. گستردنی. فرش. (فرهنگ فارسی معین): از نمودار خانه تا به فریش کرده همرنگ روی گنبد خویش.نظامی. || رختخواب. بستر. (فرهنگ فارسی معین): ز خوبانی که درخورد فریشند ز عالم در کدامین بقعه بیشند؟نظامی. رجوع به فراش شود.[ فَ ] (ع ص) اسب مادهٔ هفت روزهٔ بچه داده و کذا کل ذات حافر بعد نتاجها بسبعة ایام. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || اسب مادهٔ نوزاده. ج، فرائش. (منتهی الارب). اسب ماده ای که به تازگی وضع حمل کرده باشد. || دختر وطی کرده. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فریش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر