معنی فرید
5 بازدید
[ فَ ] (اِ) میانهٔ قلاده را گویند. (برهان).[ فَ ] (ع ص) یگانه. (منتهی الارب). واحد. (از اقرب الموارد). یکتا. بی مانند. بی نظیر. یگانه. (یادداشت بخط مؤلف): نتوان گفت فریدی، که نه ای جفت فضلی، نبود جفت فرید.سوزنی. || سیف فَرید؛ شمشیر بی نظیر و مانند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (اِ) شبه و مهره ای که فاصل باشد میان مروارید و زر. ج، فراید. || گوهر نفیس. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مروارید در رشته کشیدهٔ فصل یافته بغیر خود. (منتهی الارب). مرواریدی که در نظم کشیده شده و به چیزی جز مروارید از یکدیگر فاصله یافته باشد. (از اقرب الموارد). || استخوان یگانهٔ پشت که میان آخر محالات ششگانهٔ پایین مهرهٔ گردن و میان مهرهٔ ششگانهٔ بالای استخوان سرین است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آن مهره از پشت که واقع شده است میان شش مهرهٔ پایین تر از مهره های گردن و شش مهرهٔ بالای استخوان سرین. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «فرید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر