معنی فرژ
8 بازدید
[ فُ رُ ] (اِ) گیاهی باشد در غایت تلخی که دفع مرض کناک، که آن پیچش و زحیر است، کند و درد شکم را نافع باشد و آن را از ملک چین آورند و بعضی گویند وج است که آن را «اکر» ترکی و گیاه ترکی خوانند و بعضی گویند ریوند است و آن دارویی باشد مشهور به جهت اسهال آوردن. (برهان). اکر نیز گویند و به تازی وی را «وج» گویند. (تحفهٔ حکیم مؤمن). «بیخ» گیاهی است تلخ طعم و درد شکم را سود دارد. (اسدی). فریز. فریس. فرزد. فرزه. (حاشیهٔ برهان چ معین): ویحک ای برقعی ای تلخ تر از آب فرژ تا کی این طمع بد تو بنگیرد فرپژ(!). منجیک. که فرمود از اول که درد شکم را فرژ باید از چین و از روم والان. ناصرخسرو. رجوع به فرز و فرزد شود.
کلمات همقافیه با «فرژ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رژ» برای سرودن شعر