معنی فروچیدن
5 بازدید
[ فُ دَ ] (مص مرکب) بر زمین چیدن و به ترتیب در جای خود قرار دادن. (یادداشت بخط مؤلف): پس عرصه بیفکند و فروچیدش مهره هر زخم که او میزد بس کارگر آمد.سوزنی. رجوع به چیدن شود.
کلمات همقافیه با «فروچیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر