معنی فروچکاندن
6 بازدید
[ فُ چَ / چِ دَ ] (مص مرکب) فروریختن. چکانیدن : به تیر مژه ز آهن فروچکاند خون چنانکه میر به پولاد سنگ از دل سنگ. فرخی.
کلمات همقافیه با «فروچکاندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر