معنی فروپژمردن
5 بازدید
[ فُ پَ مُ دَ ] (مص مرکب) پژمرده شدن. سرنگون شدن. پخسیدن. (یادداشت بخط مؤلف): فریدون بگیرد سر تخت تو همیدون فروپژمرد بخت تو.فردوسی. مگر کاین بلاها ز من بگذرد که ترسم روانم فروپژمرد.فردوسی. رجوع به پژمردن شود.
کلمات همقافیه با «فروپژمردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر