معنی فرونهادن
[ فُ نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) به پایین نهادن چون فرونهادن بار بر بار خود را. (یادداشت بخط مؤلف). فروگذاشتن. گذاشتن. بزمین نهادن : از پشت یکی جوشن خرپشته فرونه کز داشتنش غیبه و جوشنت بفرکند. عمارهٔ مروزی. جام هایی که بود پاکتر از مروارید چون بدخشی کن و پیش آر و فرونه بقطار. منوچهری. نه برکشیدش فرعون از آب و از شفقت به یک زمان ننهادش همی فرو ز کنار؟ ابوحنیفهٔ اسکافی. اسب آزت سوی بدبختی برد زین ز بخت بد فرونه بی جدال.ناصرخسرو. فرونهادن بار امل در مهب شکوک. (کلیله و دمنه). || وضع حمل. زایمان. (یادداشت بخط مؤلف). || تکلیف کردن. تحمیل کردن :
کلمات همقافیه با «فرونهادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر