معنی فرونشستن
[ فُ نِ شَ تَ ] (مص مرکب) خاموش شدن آتش و هر چیزی که شعله دارد انطفاء: تو آن مشعلهٔ دولتی از برای امیرالمؤمنین که فرونمی نشیند. (تاریخ بیهقی). || آرام شدن و فروکش کردن فتنه و جز آن : شور جهان بحشمت خواجه فرونشست در هر دلی نشاط بیفزود و غم بکاست. فرخی. میخواهم که همه را بردارم تا این فتنه و فساد فرونشیند. (فارسنامهٔ ابن بلخی). آتش که تو میکنی محال است کاین دیگ فرونشیند از جوش.سعدی. || برجای خود قرار گرفتن. مقابل فراایستادن :
کلمات همقافیه با «فرونشستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر