معنی فروغ

معنی فروغ

27 بازدید
[ فُ ] (اِ) به معنی فروز است که شعاع و روشنی و تابش آفتاب و آتش و غیره باشد. (برهان). روشنایی. نور. (یادداشت بخط مؤلف). افروغ. (حاشیهٔ برهان چ معین): تا همه مجلس از فروغ چراغ گشت چون روی دلبران روشن.رودکی. برافروز آذری ایدون که تیغش بگذرد از بون فروغش از بر گردون کند اجرام را اخگر. دقیقی (دیوان ص ۱۲۴). فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ.فردوسی. فروغ رخش را که جان برفروخت در او بیش دید و دلش بیش سوخت. فردوسی. خود نماید همیشه مهر فروغ خود فزاید همیشه گوهر اخش. عنصری (دیوان ص ۳۱۳). از فروغ گل اگر اهرمن آید بچمن از پری بازندانی دو رخ اهرمنا.منوچهری. ای خداوندی که گر روی تو اعمی بنگرد از فروغ روی تو بیناتر از زرقا شود.قطران. علم، دل تیره را فروغ دهد کندزبان را چو ذوالفقار کند.ناصرخسرو. بمعلولی تن اندر ده که یاقوت از فروغ خور سفرجل رنگ بود اول که آخر گشت رمانی. خاقانی. گوی گریبان تو چون بنماید فروغ زرین پروز شود دامن روح الامین.خاقانی. دروغ است اینکه گویند آنکه در سنگ فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت.خاقانی. فروغ روی شیرین در دماغش فراغت داده از شمع و چراغش.نظامی. ز شب چندان توان دیدن سیاهی که برناید فروغ صبحگاهی.نظامی. ممیراد این فروغ از روی این ماه میفتاد این کلاه از فرق این شاه.نظامی. فروغ روی ترا خانه کی حجاب شود به گل چگونه توان روی آفتاب نهفت. ابن یمین. ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آبروی خوبی از چاه زنخدان شما.حافظ. فروغ دل و دیدهٔ مقبلان ولینعمت جان صاحبدلان.حافظ. || شعله و شرار آتش و هرچه بدان ماند: فروغ خشم آتش غیرت در مغز وی بپراکند. (کلیله و دمنه). فروغ خشم در حرکات و سکنات او پیدا آمده بود. (کلیله و دمنه). فروغ آتش اگرچه فروزنده خواهد که پست شود به ارتفاع گراید. (کلیله و دمنه). اگر یکسر موی برتر پرم فروغ تجلی بسوزد پرم.سعدی. || رونق. (یادداشت بخط مؤلف): به موبد چنین گفت، هرگز دروغ نگیرد بر مرد دانا فروغ.اسدی. راست را دید او رواجی و فروغ بر امید او روان کرد آن دروغ.مولوی. - بافروغ؛ بارونق. مرتب. آراسته. آنچه جلب نظر کند از درخشانی و زیبایی : گوش سر بربند از هزل و دروغ تا ببینی شهر جان را بافروغ.مولوی. ترکیب ها: - فروغ دادن. فروغ داشتن. فروغ گرفتن. فروغمند. فروغمندی. فروغناک. رجوع به این مدخل ها شود.
[ فُ ] (ع مص) فارغ شدن. (تاج المصادر بیهقی). پرداختن از کاری. (اقرب الموارد). پرداختن از چیزی. (منتهی الارب). || پایان دادن کسی کاری را. (اقرب الموارد). فراغ. فراغت. رجوع بدین کلمات شود. || آهنگ کردن بسوی کسی. (منتهی الارب). قصد. || تهی شدن ظرف. (اقرب الموارد). || مردن. (منتهی الارب). مردن بمناسبت تهی شدن جسم از روح. || هدر شدن خون کسی. (از اقرب الموارد). || ریخته شدن آب. (تاج المصادر بیهقی) (اقرب الموارد). || (اِخ) ستارهٔ جوزا. (منتهی الارب). جِ فرغ. رجوع به فرغ و فروع شود.

کلمات هم‌قافیه با «فروغ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وغ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید