معنی فروع
5 بازدید
[ فُ ] (ع مص) برتر گردیدن از قوم خود به بزرگی یا به جمال. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || از کوه بالا رفتن. || به وادی فرودآمدن. (از اقرب الموارد). || به لگام زدن اسب را و عنان کشیدن تا بازایستد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بر سر کسی زدن به عصا. (از اقرب الموارد). || بازداشتن میان قوم و اصلاح نمودن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || جولان کردن در زمین و دانستن دانش آن و شناختن نشانه های آن. (از اقرب الموارد). || (اِ) جِ فرع. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). مقابل اصول :[ فَ رْ وَ ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). دارةالفروع جایی است. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «فروع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر