معنی فروخته
10 بازدید
[ فُ تَ / تِ ] (ن مف) بیع کرده شده. (برهان). اسم مفعول از فروختن. (حاشیهٔ برهان چ معین).[ فَ / فُ تَ / تِ ] (ن مف) افروخته. فروزان. درخشان. (برهان). روشن : همچو دلها بدو فروخته باد صدر و ایوان و مجلس و میدان.فرخی. پیش تن دوستان ز رنج پناهی در جگر دشمنان فروخته ناری.فرخی. چو تن به جان و به دانش دل و به عقل روان فروخته ست زمانه به دولت سلطان. عنصری. - فروخته روی؛ زیباروی. افروخته روی : بدین فروخته رویان نگه کنم که همی به فعل طبعی روی زمین فروزانند. مسعودسعد. - فروخته شدن؛ روشن شدن : چو آتش است حسامت که چون فروخته شد بدو دل و جگر دشمنان کنند کباب. مسعودسعد. رجوع به افروخته شود.
کلمات همقافیه با «فروخته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر