معنی فروختن

معنی فروختن

6 بازدید
[ فُ تَ ] (مص) در اوستا ظاهراً فروخش به معنی صدا کردن و به معرض فروش گذاشتن، در پهلوی فرختن . (از حاشیهٔ برهان چ معین). چیزی را در قبال پولی به دیگری دادن. مقابل خریدن : سپهبد که مردم فروشد به زر نیابد بر این بارگه برگذر.فردوسی. دو گیتی به رستم نخواهم فروخت کسی چشم دین را به سوزن ندوخت. فردوسی. وی اقرار کرد فروختن آن به طوع و رغبت. (تاریخ بیهقی). خریدن و فروختن همه او میکرد. (تاریخ بیهقی). - عشوه فروختن؛ ناز کردن و دلربائی کردن. - کبر فروختن؛ خودنمائی کردن بر دیگران. بزرگی نمودن. - ناز فروختن؛ ناز کردن و عشوه فروختن. مقابل ناز خریدن. رجوع به هر یک از این مدخل ها در ردیف خود شود.
[ فَ / فُ تَ ] (مص) روشن شدن آتش و غیره. فروزش. مشتعل شدن. (یادداشت بخط مؤلف). مخفف افروختن. (حاشیهٔ برهان چ معین): بدلش آتش مهر او برفروخت ز تیمار خسرو دل و جان بسوخت. فردوسی. || برافروخته شدن. درخشان شدن : به روز چهارم چو بفروخت هور شد از خواب بیدار بهرام گور.فردوسی. بدین کار ما برنیاید دو روز که بفروزد از چرخ گیتی فروز.فردوسی. روز جنگ از شعف و شادی جنگ بفروزد دو رخان چون گلنار.فرخی. یکی خانه کرده ست فرخاردیس که بفروزد از دیدن او روان.فرخی. فروخت روی نشاطم چو بوستان افروز بدین امید کز این ورطه بوکه جان ببرم. انوری. || روشن کردن. مشتعل کردن. (یادداشت بخط مؤلف). سوزاندن : بفرمود تا شمع بفروختند به هر سوی ایوان همی سوختند.فردوسی. شب آمد گوان شمع بفروختند به هر جای آتش همی سوختند.فردوسی. بفروز و بسوز پیش خود امشب چندانکه توان ز عود و از چندن.عسجدی. کسی به خانه در آتش فروخت نتواند چنانکه برنشود دود او سوی برزن. عنصری. - برفروختن؛ برافروختن. روشن کردن : هر آن شمعی که ایزد برفروزد هر آن کس پف کند سبلت بسوزد. بوشکور (از فرهنگ اسدی نسخهٔ نخجوانی). || رونق دادن. آراستن : حدیث جنگ تو با دشمنان، و قصهٔ تو محدثان را بفروخت خسروا بازار.فرخی. رجوع به افروختن و برافروختن شود.

کلمات هم‌قافیه با «فروختن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید