معنی فروة
6 بازدید
[ فَ رْ وَ ] (ع اِ) فرو. چیزی است مانند جبه که آستر آن از پوست ددگان، چون خرگوش و روباه و سمور بود. ج، فراء. (اقرب الموارد). پوستین و آن اخص از فرو است. (منتهی الارب). || پوست سر با مویش. (اقرب الموارد). پوست سر. (منتهی الارب). || غنی و ثروت. (اقرب الموارد). توانگری و ثروت و گفته اند فروة مبدل ثروة است. || پاره ای از گیاه خشک فراهم آمده. (منتهی الارب). تکه گیاه مجتمع و خشک. (از اقرب الموارد). || گلیم که از پشم شتر ساخته باشند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). کیسه و انبان که خواهنده در آن صدقه نهد. - ذوالفروة؛ سائل. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || تاج. گویند: هو فقیر کتر الابریز و لبس فروة ابرویز. || خمار زن یا قناع وی. (از اقرب الموارد). کلاه و معجر زنان. (منتهی الارب). || جبهٔ برچیده آستین. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فَ رْ وَ ] (اِخ) ابن مغیره، مکنی به ابوالازهر. تابعی است. (یادداشت بخط مؤلف).[ فَ رْ وَ ] (اِخ) اسدی. ابن حمیضة. او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).[ فَ رْ وَ ] (اِخ) غطیفی. معروف به ابن مسیک و مکنی به ابوعبیر. صحابی است. (یادداشت بخط مؤلف).[ فَ رْ وَ ] (اِخ) کلابی، مکنی به ابویونس. محدث است و از ابن جبیر روایت کند. (یادداشت بخط مؤلف).[ فَ رْ وَ ] (اِخ) کندی. ابن ابی المغراء، مکنی ابوالقاسم. تابعی است. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «فروة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وة» برای سرودن شعر