معنی فروبردن
6 بازدید
[ فُ بُ دَ ] (مص مرکب) در زیر بردن. (ناظم الاطباء). درکردن چیزی تیز در چیزی، مانند فروبردن میل در چشم. (یادداشت بخط مؤلف). - سر به فکرت فروبردن؛ در اندیشه شدن. در فکر فرورفتن : یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فروبرده بود.سعدی. - سر فروبردن؛ سر زیر آب فروبردن. سر در آب کردن : سر فروبردم میان آبخور از فرنج مْنْش خشم آمد مگر. رودکی (کلیله و دمنه). درآمد بدو نیز طوفان خواب فروبرد چون دیگران سر به آب.نظامی. || بلعیدن. (ناظم الاطباء). || غروب کردن آفتاب و ماه و جز آن : فروبردنش هست زرنیخ زرد برآوردنش نیل با لاجورد.نظامی. - سر فروبردن؛ غروب کردن : برآمد گل از چشمهٔ آفتاب فروبرد مه سر چو ماهی در آب.نظامی. || حفر کردن چاه در زمین : تو شغل دوست داری و در هر کجا رسی چاهی همی فروبر و دامی همی فکن. فرخی.
کلمات همقافیه با «فروبردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر