معنی فروایستادن
5 بازدید
[ فُ دَ ] (مص مرکب) فرواستادن. رجوع به فرواستادن شود. || آرام یافتن. ساکن شدن. (یادداشت بخط مؤلف). || فروایستادن از کاری؛ توقف از آن. (یادداشت بخط مؤلف). خودداری کردن : بوسهل از فساد فرونخواهد ایستاد. (تاریخ بیهقی). چو گردون به بیداد برخاست با من تو نیز از عنایت فروایستادی.انوری.
کلمات همقافیه با «فروایستادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر