معنی فروآمدن
6 بازدید
[ فُ مَ دَ ] (مص مرکب) فروافتادن و ریخته شدن خانه و دیوار. (آنندراج). پایین آمدن و افتادن : بسنگ آسیا ماند بگردش فروآید همی چون سنگ بر سر. ناصرخسرو. کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر که آب دیده به رویش فرونمی آید.سعدی. || پایین آمدن سر به کنایت از احترام و تعظیم یا سازش و موافقت : به این هفت هیکل که دارد سپهر سرم هم فروناید از راه مهر.نظامی. || سازگار شدن. درساختن : ترا سری است که با ما فرونمی آید مرا دلی که صبوری از او نمی آید.سعدی. || ماندن. پیاده شدن. منزل کردن : از جیحون گذر کرد و بر ساحل قطان فروآمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || فروآمدن به چیزی؛ میل کردن بدان. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «فروآمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر