معنی فرهنگجوی
5 بازدید
[ فَ هَ ] (نف مرکب) فرهنگجو. فرهنگ جوینده. جویای دانش و فرهنگ : هنرمند جمهور فرهنگجوی سرافراز با دانش و آبروی.فردوسی. شبستان همه پر شد از گفتگوی که اینت سر و تاج فرهنگجوی.فردوسی. وز او شادمان شد دل مادرش بیاورد فرهنگجویان برش.فردوسی. که گوید همی شاه فرهنگجوی بنام من این نامه را بازگوی.اسدی. یکی باغ خرم بد از پیش جوی در او دختر شاه فرهنگجوی.اسدی. رجوع به فرهنگجو شود.
کلمات همقافیه با «فرهنگجوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر