معنی فرهنگ

معنی فرهنگ

21 بازدید
[ فَ هَ ] (اِ) (از: فر، پیشوند +هنگ از ریشهٔ ثنگ اوستایی به معنی کشیدن و فرهختن و فرهنگ) هر دو مطابق است با ادوکات و اِدوره در لاتینی که به معنی کشیدن و نیز به معنی تعلیم و تربیت است. (حاشیهٔ برهان چ معین). به معنی فرهنج است که علم و دانش و ادب باشد. (برهان): ای زدوده سایه ات ز آیینهٔ فرهنگ زنگ بر خرد سرهنگ و فخر عالم از فرهنگ و هنگ. کسائی. ای امیر مهربان این مهرگان خرم گذار فر و فرمان فریدون ورز با فرهنگ و هنگ. منجیک ترمذی. یکی پور دارم رسیده بجای بفرهنگ جوید همی رهنمای.فردوسی. ببالا و دیدار و آهستگی بفرهنگ و رای و بشایستگی.فردوسی. تو دادی مرا فر و فرهنگ و رای تو باشی به هر نیک و بد رهنمای.فردوسی. ای از تو یافته دل و فربی شده مخالفان تو بی فره اند و بی فرهنگ معادیان تو نافرخند و نافرزان. بهرامی سرخسی. فرهنگ دل شکسته و جود نزار. فرخی. ای امیر هنر و ای ملک روزافروز ای بفرهنگ و هنر بر همه شاهان سالار. فرخی. نیست فرهنگیی در آن گیتی که نیاموخت از شه او فرهنگ. فرخی. تو جاه و گنج، ز فرهنگ از قناعت جوی چه جاه و گنج فزون از قناعت و فرهنگ. عنصری. چو بالید و سالش ده و پنج شد بزرگی و فرهنگ را گنج شد.اسدی. مر آن شاه را نام گورنگ بود کز او تیغ فرهنگ بی زنگ بود.اسدی. به فرهنگ پرور چو داری پسر نخستین نویسنده کن از هنر.اسدی. به فضل و دانش و فرهنگ و گفتار تویی در هر دو عالم گشته مختار. ناصرخسرو. زهی عقد فرهنگیان را میانه میان پیشت اصحاب فرهنگ بسته.خاقانی. کشتی آرزو در این دریا نفکند هیچ صاحب فرهنگ.خاقانی. ز فرهنگ خاقان و بیداریش عجب ماند شه در وفاداریش.نظامی. جواهر جست از آن دریای فرهنگ بچنگ آورد و زد بر دامنش چنگ.نظامی. که ای استاد عالم، مرد فرهنگ غلط گفتی که باشد لعل در سنگ.نظامی. رایتان این بود و فرهنگ و نجوم طبل خوارانید و مکّارید و شوم.مولوی. ترکیب ها: - فرهنگ آموز. فرهنگ بستن. فرهنگجو. فرهنگجوی. فرهنگدار. فرهنگ دان. فرهنگ دوست. فرهنگسار. فرهنگ ساز. فرهنگستان. فرهنگ نامه. فرهنگ ور. فرهنگی. فرهنگ یاب. رجوع به این مدخل ها شود. || عقل و خرد: هرچه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست پنجه با زورآزما افکندن از فرهنگ نیست. سعدی. ملکداری را دیانت باید و فرهنگ و هوش مست و غافل کی تواند؟ عاقل و هشیار باش. سعدی. || آموزش و پرورش. تعلیم و تربیت. امور مربوط به مدارس و آموزشگاهها. || کتاب لغات فارسی را نیز گویند. (برهان). رجوع به فرهنگ نامه شود. || شاخ درختی را نیز گویند که در زمین خوابانیده سپس از جای دیگر سربرآورند. (برهان). و آن شاخه را در جای دیگر نهال کنند. فرهنج. فرهانج. - فرهنگ کشیدن. رجوع به مدخل های فرهنگ کشیدن، فرهانج و فرهنج شود. || کاریز آب را نیز گفته اند. (برهان). - دهن فرهنگ؛ جایی را میگویند که از کاریز آب به روی زمین آید. (برهان). فرنج. رجوع به فرنج شود. || بزرگی و سنجیدگی. (برهان). رجوع به فرهنج شود.
[ فَ هَ ] (اِخ) فرهنج. نام مادر کیکاوس. (برهان). رجوع به فرهنج شود.
[ فَ هَ ] (اِخ) ابوالقاسم فرهنگ یکی از فرزندان مرحوم وصال شیرازی است که با ادوارد برون ایران شناس بزرگ انگلیسی مکاتبه و برخورد داشته و اشعاری نیز می سروده است. (از تاریخ ادبی ادوارد برون ترجمهٔ رشیدیاسمی ج ۴ ص ۲۰۸). رجوع به مجمع الفصحاء ج ۲ ص ۳۸۴ شود.

کلمات هم‌قافیه با «فرهنگ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نگ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید