معنی فرهنجیدن
6 بازدید
[ فَ هَ دَ ] (مص) (از: فرهنج + یدن، پسوند مصدری). (از حاشیهٔ برهان چ معین). ادب کردن و تأدیب نمودن. (برهان): مرد را ار هنر بفرهنجد توسنی از تنش برون هنجد.سنائی. || تنبیه کردن. (یادداشت بخط مؤلف): چنانت بفرهنجم ای بدنهاد که نآری دگر باره ایران بیاد.فردوسی. بفرمودش که خواهر را بفرهنج بشفشاهنگ فرهنگش درآهنج. فخرالدین اسعد. رجوع به فرهنج و فرهنگ شود.
کلمات همقافیه با «فرهنجیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر