معنی فرهانج
5 بازدید
[ فَ نَ ] (اِ) شاخ بزرگی که از درخت ببرند تا شاخهای دیگر برآید. (برهان). فرنج. فرهنگ. فرهنج. (حاشیهٔ برهان چ معین). || شاخ درختی را نیز گویند که پیوند کنند به درخت دیگر. (برهان). شاخ درخت انگوری که آن را در زمین کنند و از جای دیگر تتمهٔ آن برآرند وآن را به عربی عکیس گویند. رجوع به فرهنج شود. || پیرامون دهان را نیز گویند از جانب بیرون. فرونجک. فرنج. رجوع به فرنج شود. || گرانی و سنگینی که در خواب بر مردم افتد و عربان کابوس گویند. (برهان). فرنجک. فدرنجک. درفنجک. برفنجک. فرونجک. (حاشیهٔ برهان چ معین).
کلمات همقافیه با «فرهانج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر