معنی فرنج
7 بازدید
[ فُ رُ ] (اِ) خرطوم. لفج. پوزه. (یادداشت به خط مؤلف). پیرامون و اطراف دهان. (برهان) (اسدی): سر فروبردم میان آبخور از فرنج مَنْش خشم آمد مگر. (از کلیله و دمنهٔ رودکی). || شاخ بزرگی که چون آن را ببرند شاخهای کوچک از اطراف آن برآید. (برهان).[ فِ رَ ] (اِخ) افرنج. فرنگ. افرنجه. فرانسه. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به فرانسه شود.
کلمات همقافیه با «فرنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر