معنی فرمان کردن
6 بازدید
[ فَ کَ دَ ] (مص مرکب) فرمان بردن. اطاعت کردن. فرمان برداری کردن. (یادداشت به خط مؤلف): فرمان کنی و یا نکنی ترسم بر خویشتن ظفر ندهی باری.رودکی. به ایرانیان گفت فرمان کنید دل خویش را زین سخن مشکنید. فردوسی. مکن نیز فرمان دیو پلید ز فرمان او بر تو این بد رسید.فردوسی. ز دیدارت آرامش جان کنم ز من هرچه خواهی تو فرمان کنم. فردوسی. اگر فرمان تن کردی و در اصطخر بنشستی از اهل البیت پیغمبر نگشتی نامور سلمان. ناصرخسرو. مست بسیار است خامش باش هل تا میروند مر یکی هشیار را صد مست کی فرمان کنند. ناصرخسرو. فرمان نکرد و بیامد و در بگشاد. (قصص الانبیاء). یاران ز مار گرزه بسی سهمگن ترند فرمان من بکن بدل یار، مار گیر. ؟ (از مقامات حمیدی). مکن فرمان دشمن سر درآور بدین گفتن چه حاجت خود درآری؟ خاقانی. گفت فرمان تو را فرمان کنم هرچه گویی آنچنان کن آن کنم.مولوی. || امر دادن. حکم دادن. (یادداشت به خط مؤلف).
کلمات همقافیه با «فرمان کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر