معنی فرمان بردن
5 بازدید
[ فَ بُ دَ ] (مص مرکب) اطاعت فرمان کردن. مطیع شدن : چنین خود کی اندرخورد با خرد که مر خاک را باد فرمان برد.فردوسی. من به پاداش این خبر که بداد بردم او را بدین سخن فرمان.فرخی. تو را فرمان چگونه برد خواهد شهر، یا برزن چو جان تو تو را خود می نخواهد برد و تن فرمان. ناصرخسرو. گفت قدری هیزم به نام من بر سر پشته بنهید تا درمان این کنم. گفتند: فرمان بریم. (قصص الانبیاء). قوم ثمود فرمان نبردند و او را برنجانیدند. (قصص الانبیاء). فرمان برمت به هرچه گویی جان بر لب و گوش بر خطاب است.سعدی. گر به داغت می کشد فرمان ببر ور به دردت می کشد درمان مجوی.سعدی. گرت دوست باید کز او برخوری نباید که فرمان دشمن بری. سعدی (بوستان). عاملان مأمون را فرمان نمی بردند. (تاریخ قم). رجوع به فرمان شود.
کلمات همقافیه با «فرمان بردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر