معنی فرق
6 بازدید
[ فَ ] (ع اِ) تار سر که راهی است میان موی سر. (منتهی الارب). راهی در موی سر. (اقرب الموارد). || به کنایت سر را نیز گویند: کیست کز دست فرق مشکینت دست بر فرق چون رباب نداشت. عطار (دیوان چ تفضلی ص ۹۸). || سر و کلهٔ آدمی. (برهان). سر آدمی یا حیوان یا چیز دیگر: تکاور سمندی به جستن چو برق شده غرق آهن ز سم تا به فرق.فردوسی. چنین داد پاسخ ورا گستهم که مویی نخواهم ز فرق تو کم.فردوسی. ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن. منوچهری. به لؤلؤ از او فرق گردون مزین به قیر و از او روی عالم مقیر. ناصرخسرو. بر روی چو زر شد عقیقم بر فرق چو شیر گشت قارم.ناصرخسرو. گر بیاموزی به گردون بر رسانی فرق خویش گرچه با بند گران و اندر این تاری گوی. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۴۶۲). آن کو چو تو دلربای دارد بر فرق زمانه جای دارد.خاقانی. اگرچه آب فراقت ز فرق من بگذشت دلم خوش است که کعب تو تر نمیگردد. خاقانی. آتش اندر جاه زن گو باد در دست تکین آب رخ بر خاک نه گو خاک بر فرق طغان. خاقانی. دست در دامن جان خواهم زد پای بر فرق جهان خواهم زد.عطار. زره پوشان دریای شکن گیر به فرق دشمنش پوینده چون تیر.نظامی. ز شادی ساختش بر فرق خود جای که شه را تاج بر سر به که در پای.نظامی. پرسید نشان و یافتش جای افتاده برهنه فرق تا پای.نظامی. آسمان در زیر پای همتت بر زمین مالیده فرق فرقدین.سعدی. گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن ور تیر طعنه آید جان منش نشانه.سعدی. مر سرو را قبا نشنیدم کمر که بست بر فرق آفتاب ندیدم کلاه را.سعدی. خاک بر فرق مهتری کو را آلت خواجگی پدر باشد. هارون بن شمس الدین جوینی. - از فرق وا کردن؛ دور کردن. دفع نمودن و از سر باز کردن. (آنندراج). - به فرق پوییدن؛ به سر دویدن. به شتاب رفتن : به کس مگوی که پایم به سنگ عشق برآمد که عیب گیرد و گوید: چرا به فرق نپویی؟ سعدی. - فرق سر؛ کله. سر. بالای سر: یکی چتر زرین به فرق سرش که باشد ز خود سایه بر پیکرش.فردوسی. چو آبستنان اشکم آورده پیش چو خرمابنان پهن فرق سری.منوچهری. هر شاه که از طاعت تو بازکشد سر فرق سر او زیر پی پیل بسایی.منوچهری. بر فرق سر نرگس بر زرد کلاه بر فرق سر چکاو یک مشت گیاه.منوچهری. طاوس کند جلوه چو از دور ببیند بر فرق سر هدهد آن تاج کیان را.سنائی. || بالای هر چیز. فوق. (ناظم الاطباء). روی. بر. فراز. و در این معنی همواره با یکی از حروف اضافه همراه باشد: که بر فرق این خیمه بنشست راست که آخر به تیمار از او برنخاست؟ فردوسی. خرد گفت آن سنگ نامهربان را که بر فرق آن آسمان علو شو.خاقانی. چون دوم بار آدمیزاده بزاد پای خود بر فرق علتها نهاد. مولوی (مثنوی دفتر سوم). || امتیاز و اختلاف و تفاوت. (ناظم الاطباء):[ فِ ] (ع اِ) گلهٔ بزرگ از گوسپند و گاو و آهو یا از گوسپند و بس، و یا گوسپندان گم شده. || گلهٔ کم از صد گوسفند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || گونه از هر چیزی. (منتهی الارب). قسم از هر چیزی. (اقرب الموارد). || گروه کودکان. || پاره ای از خستهٔ خرمای شکسته که به شتر خوردن دهند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پاره ای از هر چیزی. (منتهی الارب). هر یک از دو نیمه از چیزی. (اقرب الموارد). || کوه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پشته. (منتهی الارب). هضبة. (اقرب الموارد). || موجهٔ دریا. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (ص) جداشده. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل).[ فَ رَ ] (ع اِ) پیمانه ای است اهل مدینه را به قدر شانزده رطل یا سه صاع یا چهار ارباع. ج، فرقان. (منتهی الارب). به معنی فَرْق به سکون راء است و گویند به حرکت راء افصح است. (از اقرب الموارد). || سپیده دم. (منتهی الارب). صبح. (اقرب الموارد). || سپیدی اول بامداد. (منتهی الارب). فلق صبح. (از اقرب الموارد). || دوری میان دو پشته. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دوری میان دو سپل شتر. (منتهی الارب). || برآمدگی یکی بر سوی ران اسب افزون تر از دیگری. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پراکندگی. (منتهی الارب). ج، اَفْراق. (منتهی الارب). ج، اَفْراق، اَفْرُق. (اقرب الموارد). || (مص) ترسیدن. (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل) (تاج المصادر بیهقی). فزع. (اقرب الموارد). || درآمدن کسی در موج دریا و فروشدن از آب. || نوشیدن آب به پیمانه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شاخ شاخ جدا شدن تاج خروس. (منتهی الارب). || افرق شدن بعیر و جز آن. (اقرب الموارد).[ فَ رِ ] (ع ص) آنکه بترسد از چیزی. (منتهی الارب). شدیدالفزع. (اقرب الموارد). || نبت فرق؛ گیاه ریزه که زمین را نپوشاند. (منتهی الارب).[ فَ رُ ] (ع ص) آنکه ترسناکی وی جبلی باشد. (منتهی الارب). مرد ترسنده. (منتهی الارب). شدیدالفزع. (اقرب الموارد). آنکه فزع کند و از جبلت وی باشد. (اقرب الموارد).[ فُ ] (ع اِ) آنچه فرق کنند به وی میان حق و باطل. (منتهی الارب). || ظرف. (اقرب الموارد). || (اِخ) قرآن. (منتهی الارب). فرقان. رجوع به فرقان شود.[ فُ رُ ] (ع ص، اِ) جِ فارق و فریق و افرق. (منتهی الارب). به سکون راء است. رجوع به فارق و فریق و افرق شود.[ فِ رَ ] (ع اِ) جِ فِرقة. (منتهی الارب).[ فُ رْ رَ ] (ع ص، اِ) جِ فارق. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «فرق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رق» برای سرودن شعر