معنی فرع
7 بازدید
[ فَ ] (ع اِ) برسوی هر چیز. (منتهی الارب). قسمت بالا از هر چیز و آن چیزی است که جدا گردد از اصل آن چیز مانند شاخ درخت. (از اقرب الموارد). || خلاف اصل و آن نام چیزی است که بر غیر خود مبنی باشد. (تعریفات). نزد علماء اسم است چیزی را که بنا شود بر غیر خود و قیاس شود بر آن و مقابل اصل است. (از اقرب الموارد). هر شی ء قیاس شده به شی ء دیگر را فرع نامند چنانکه مقیس علیه را اصل خوانند. (از کشاف اصطلاحات الفنون): به اصل نگرد و به فرع دل مشغول ندارد. (تاریخ بیهقی). الف را بر اعداد مرقوم بینی که اعداد فرعند و او اصل و والد.خاقانی. تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هرچه موجود شد فرع تست.سعدی. || شاخ درخت. (منتهی الارب). شاخ. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). شاخهٔ درخت. (از کشاف اصطلاحات الفنون): آن آتشی که گویی نخلی به بار باشد اصلش ز نور باشد فرعش ز نار باشد. منوچهری. از اصل نیک هیچ عجب نیست فرع نیک باشد پسر چنین چو پدر باشد آن چنان. سوزنی. || نتیجه. حاصل : فرع دید آمد عمل بی هیچ شک پس نباشد مردم الا مردمک.مولوی. سخاوت زمین است و سرمایه زرع بده، کاصل خالی نماند ز فرع.سعدی. || سود. بهره. ربح. آنچه از مال به تجارت یا مرابحه به دست آید. (از یادداشتهای مؤلف): هوسبازی مکن گر وصل خواهی به ترک فرع گو گر اصل خواهی. ناصرخسرو. || کمان که از طرف شاخ درخت سازند. || کمان از شاخ ناکفانیده یا فرع از بهترین کمانها. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مال فراوان و پایدار. (از اقرب الموارد). || موی زن. || موی تمام. ج، فروع. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || قمل است و گفته اند قمل کبار است. (فهرست مخزن الادویه). صورتی از فَرَع است به معنی قمل. (اقرب الموارد). || فرع القوم؛ شریف و مهتر آن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || جای روان گردیدن آب به سوی شعب کوه. ج، فراع. || برسوی گوش. || (مص) بر کوه شدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || فرودآمدن از بر کوه. (منتهی الارب). فرودآمدن و از اضداد است. (از اقرب الموارد). || دوشیزگی بکر بردن. (منتهی الارب). || به چوب دستی زدن بر سر کسی. || برتر گردیدن از قوم خود به بزرگی یا به جمال. || به لگام زدن اسب را و عنان کشیدن تا بازایستد. || مانع شدن و بازداشتن میان قوم و اصلاح نمودن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ فَ رَ ] (ع اِ) مال منفعت آماده. (منتهی الارب). || قِسْم. گویند: تراضوا بالفرع؛ أی بالقسم. (از اقرب الموارد). || نخستین بچهٔ ناقه یا گوسپند که نظر به تبرک برای آلههٔ خود میکشتند. (منتهی الارب). نخستین نتاج از شتر و گوسفند که برای خدایان خود میکشتند و بدان تبرک می جستند و مسلمانان آن را نهی کردند. || طعامی که برای نتاج ناقه سازند. (اقرب الموارد). || پوست پاره ای که بر مشک افزایند چون فراخ نباشد. (منتهی الارب). || قَمْل. (اقرب الموارد). || (مص) تمام موی شدن. (منتهی الارب). فَرْع. رجوع به فَرْع شود.[ فُ ] (ع ص، اِ) جِ افرع. (منتهی الارب). جِ افرع و فرعاء، به معنی تمام موی. (اقرب الموارد). رجوع به افرع شود.[ فُ رُ ] (ع اِ) جِ فَرَع. (منتهی الارب).[ فُ ] (اِخ) قریه ای است از نواحی ربذه از طرف چپ سقیا، از آنجا تا مدینه هشت منزل است و گویند مسافت چهار شب راه است. در آن منبر است (جمعه در آن منعقد میشود) و نخل و جویبارهای فراوان است و قریهٔ پرنعمت و بزرگی است ازآنِ قریش انصار و مزینه و بین فرع و مریسیع یک ساعت راه است... و در آن مسجدی است که رسول اللََّه(ص) در آنجا نماز خواند. (از معجم البلدان).[ فَ ] (اِخ) موضعی است از پس فُرُک. (معجم البلدان).[ فَ رَ ] (اِخ) جایی است میان بصره و کوفه. (معجم البلدان) (منتهی الارب).[ فَ / فُ ] (اِخ) وادیی است که از کبکب به سوی عرفات رود. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «فرع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر