معنی فرض
9 بازدید
[ فَ ] (ع اِ) رخنهٔ کمان که سوفار و جای چلهٔ آن است. (منتهی الارب). آن جای از کمان که زه بدان افتد. ج، فِراض. (اقرب الموارد). || آتش زنه. (منتهی الارب). || جای زدن از آتش زنه یا رخنهٔ آتش زنه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دهانهٔ جوی. ج، فراض. || فرموده و واجب کردهٔ خدای عزوجل بر بندگان. (منتهی الارب). آنچه به دلیل قطعی ثابت باشد و در آن شبهتی نبود و مخالفش را تکفیر و تارک آن را عذاب بود. (تعریفات). آنچه خداوند بر بندگانش واجب کرده است و بدان سبب فرض نامیده اند که آن را حدود و نشانه هایی است. (اقرب الموارد):[ فِ ] (ع اِ) بار درخت بوی جهودان تا وقتی که سرخ باشد. (منتهی الارب). ثمر دوم است مادام که سرخ باشد. (فهرست مخزن الادویه) (اقرب الموارد).[ فُ رْ رَ ] (ع ص، اِ) جِ فارض. (منتهی الارب). رجوع به فارض شود.
کلمات همقافیه با «فرض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رض» برای سرودن شعر