معنی فرص
9 بازدید
[ فَ ] (ع اِ) خستهٔ مُقْل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). هستهٔ مُقْل. || (مص) بر رگِ گلوی کسی زدن. (منتهی الارب). بر فریصهٔ کسی زدن. (از اقرب الموارد). فریصه زدن. (تاج المصادر بیهقی). || بریدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دریدن و شکافتن. (منتهی الارب). شکافتن پوست به آهنی که کنارهٔ آن پهن باشد. (اقرب الموارد).[ فُ رَ ] (ع اِ) جِ فُرصة. (اقرب الموارد) (غیاث): الدهر فرص والا فغصص. (از سندبادنامه ص ۸۸). رجوع به فرصت و فرصة شود.
کلمات همقافیه با «فرص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رص» برای سرودن شعر