معنی فرستادن
6 بازدید
[ فِ رِ دَ ] (مص) گسیل کردن. ارسال. (یادداشت به خط مؤلف). در پهلوی فرستاتن . (از حاشیهٔ برهان چ معین): یک لخت خون بچهٔ تاکم فرست از آنک هم بوی مشک دارد و هم گونهٔ عقیق. رودکی . که ما راست گشتیم و هم دین پرست کنون زند زردشت زی ما فرست.دقیقی. کوهسار خشینه را به بهار که فرستد لباس حورالعین؟کسایی مروزی. چندیت مدح گفتم و چندی عذاب دید گر زانکه نیست سیمت، باری شمم فرست. منجیک ترمذی. یکی استواری فرستاده شاه بدان تا کند کار موبد نگاه.فردوسی. به مرو و نشابور و بلخ و هری فرستاد بر هر سویی لشکری.فردوسی. تو را گفت من تاج شاهنشهان چو لشکر فرستی، فرستم نهان.فردوسی. ای ترک من امروز نگویی به کجایی تا کس بفرستیم و بخوانیم و بیایی؟ گر نامه کند شاه سوی قیصر رومی ور پیک فرستد سوی فغفور ختایی. منوچهری. عبدوس را بر اثر وی بفرستادند و گفتند چند مهم دیگر است ناگفته مانده. (تاریخ بیهقی). چندان عدد که یافته آید به درگاه فرستید. (تاریخ بیهقی). پیش تواند حاضر اهل جفا و لعنت لعنت چرا فرستی خیره به چین و ماچین. ناصرخسرو. ای هدهد صبا به سبا می فرستمت بنگر که از کجا به کجا می فرستمت. حافظ. - بازِ جای فرستادن؛ به جای خود بازگردانیدن : گزین کن دلیران رزم آزمای فرست آن سپاه گران بازِ جای.اسدی. - بازِ خانه فرستادن؛ به خانه فرستادن : وی را به خوبی با خلعت بازِ خانه فرستادی. (تاریخ بیهقی). - بازفرستادن؛ چیزی را دوباره فرستادن. بازگرداندن. ارجاع. وافرستادن : خاکی دلم ای بت ز نهان بازفرست خون آلود است همچنان بازفرست در بازاری که جان ز من دل ز تو بود چون بیع به سر نرفت جان بازفرست. خاقانی. رجوع به وافرستادن شود. - پیام فرستادن؛ پیغام دادن : دیری است که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد... حافظ به ادب باش که واخواست نباشد گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد.حافظ. - رحمت فرستادن؛ خدا بیامرز گفتن. برای درگذشته ای طلب مغفرت کردن. - سلام فرستادن؛ از دور به وسیلهٔ نامه یا قاصد کسی را سلام گفتن : صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد.حافظ. - صلوات فرستادن؛ اللهم صل علی محمد و آل محمد گفتن. - نامه فرستادن؛ نامه نوشتن و پیک را سپردن تا به مخاطب آن رساند: استطلاع رأی ما کنی و نامه ها فرستی. (تاریخ بیهقی). - وافرستادن؛ بازفرستادن : هرچه خورشید زاده بود از رشک هم به خورشید وافرستادی.خاقانی. بردار پرده از رخ و از دیده های ما نوری که عاریه است به خورشید وافرست. خاقانی. - وحی فرستادن؛ انزال وحی. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به وحی شود.
کلمات همقافیه با «فرستادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر