معنی فرسای
4 بازدید
[ فَ ] (نف مرخم) محوکننده. (صحاح). کهنه کننده. به پای کوبنده. (برهان). فرسا. همواره به صورت مزید مؤخر با کلمات دیگر ترکیب شود. و به صورت مستقل، جز به معنی فعل امر به کار نرود. - جان فرسای؛ آنچه جان را بفرساید و بکاهد: بارها نوعروس جان فرسای دست در دامنش زدی که درآی. سعدی (هزلیات). - عدوفرسای؛ آنکه دشمن را نابود کند و یا ضعیف گرداند: امیر باش و جهاندار باش و خسرو باش جهانگشای و ولی پرور و عدوفرسای. فرخی. رجوع به فرسا شود.
کلمات همقافیه با «فرسای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر