معنی فرز
6 بازدید
[ فَ ] (ص) بزرگ که در مقابل کوچک است. (برهان).[ فِ ] (ص) چست. چابک. چالاک. جَلد. قبراق. || تند. سریع. || (ق) زود. به سرعت. (یادداشت به خط مؤلف).[ فِ ] (اِ) مهره ای از مهره های شطرنج که به منزلهٔ وزیر است. (برهان). و آن را فرزین گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به فرزین و فرزان شود. || سبزه باشد در غایت خوبی و تری و تازگی. (برهان). فریز. فریس. فرزد. فرزه. پریز. فریژ. فریج. (از حاشیهٔ برهان چ معین).[ فُ ] (اِ) سبزهٔ تروتازه. رجوع به فِرز شود. || غلبه و زیادتی. || کنار دریاها و رودخانه های بزرگ که کشتی و سنبک در آنجا بایستند و از آنجا راهی شوند. (برهان). رجوع به فُرضة شود.[ فِ ] (ع اِ) راه بر پشته. (آنندراج) (اقرب الموارد). || نصیب جداشده برای صاحب آن. ج، افراز، فروز. (اقرب الموارد).[ فَ ] (ع اِ) زمین هموار پست. (منتهی الارب). گشادگی بین دو کوه و گویند: ما اطمأن من الارض بین ربوتین. (اقرب الموارد). || (مص) جدا نمودن چیزی را از چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فُ رُزز ] (ع ص) بندهٔ صحیح یا آزاد صحیح پرگوشت نازک اندام. (منتهی الارب). العبد الصحیح و قیل الحر الصحیح التار. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فرز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رز» برای سرودن شعر