معنی واژه فرخال
6 بازدید
[ فَ ] (ص) همان فرخاک است. (آنندراج). به معنی فرخاک که مویی باشد بی حرکت و بی شکن و فروهشته. (از برهان). سبط. خلاف جعد. فرخار. خوار. (یادداشت به خط مؤلف): سرو سیمین تو را در مشک تر زلف فرخالت ز سر تا پا گرفت. فیروز مشرقی. موی سر ما، نه جعد زنگیانه و نه فرخال ترکانه. (تاریخ طبرستان، نامهٔ تنسر). رجوع به فرخار و فرخاک شود.