معنی فرجی
8 بازدید
[ فَ رَ ] (اِ) نوعی از قبای بی بند گشاد و در پیش آن بعضی تکمه افزایند و بیشتر بر فراز جامه پوشند. (آنندراج). بغلتاق. بغلطاق. بغطاق. (یادداشت به خط مؤلف): هفت فرجی آوردند. (تاریخ بیهقی). صوفیی بدرید جبه در حرج پیشش آمد بعد بدریدن فرج کرد نام آن دریده فَرَّجی این لقب شد فاش زان مرد نجی. مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر ۵ بیت ۳۵۴-۳۵۵). ز چکمه و فرجی خرمی است قاری را خنک تنی که وی از همبران خود شادست. نظام قاری (دیوان البسه ص ۴۰).[ فَ رَ ] (ص نسبی) منسوب است به فرج که نام مردی است. (سمعانی).[ فَ رَ ] (اِخ) عبداللََّه بن ابراهیم بن علی بن محمد فقیه، مکنی به ابوبکر. از مردم قریهٔ فرج و شیخی صالح و پارسا بود. وی از ابوطالب حمزةبن حسین حدیث شنید. ابوالقاسم هبةاللََّه بن عبدالوارث شیرازی از او روایت کند. (از انساب سمعانی).[ فُ رَ ] (ص نسبی) منسوب به فرج که نام قریه ای است. (سمعانی).
کلمات همقافیه با «فرجی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جی» برای سرودن شعر