معنی فرتوت
6 بازدید
[ فَ ] (ص) پیر سالخورده و خرف شده و ازکاررفته را گویند. (برهان). خرف. (فرهنگ اسدی). فرتود. در کردی فُرتوته به معنی عجوزه. (از حاشیهٔ برهان چ معین): پیر فرتوت گشته بودم سخت دولت تو مرا بکرد جوان.رودکی. جهانی شده فرتوت چو پاغنده سروگیس کنون گشت سیه موی و عروسی شده جماش. بوشعیب. دم مرگ چون آتش هولناک ندارد ز برنا و فرتوت باک.فردوسی. کنون شویش بمرد و گشت فرتوت وز آن فرزند زادن شد سترون.منوچهری. گفت ریمن مرد خام لک درای پیش آن فرتوت پیر ژاژخای.لبیبی. ز بوی گل و سنبل و ارغوان همی گشت فرتوت از سر جوان.اسدی. ای گنبد گردندهٔ بی روزن خضرا با قامت فرتوتی و با قوت برنا.ناصرخسرو. شباهنگام کاین عنقای فرتوت شکم پر کرد از این یکدانه یاقوت.نظامی. آن یکی میگفت بیکاری مگر یا شدی فرتوت و عقلت شد ز سر؟مولوی. کس از من نداند در این شیوه به نبینی که فرتوت شد پیر ده. سعدی (بوستان). - فرتوت سال؛ ضعیف شده و ازکارافتاده از پیری. (ناظم الاطباء). - فرتوت سر؛ به مجاز، کم خرد. آن که عقلش را از دست دهد: مشعبد جهانی است فرتوت سر کند کار دیگر، نماید دگر.جوینی. - فرتوت شدگی؛ پیرشدگی و ازکاررفتگی از پیری. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «فرتوت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وت» برای سرودن شعر