معنی فرت
8 بازدید
[ فِ ] (ع اِ) میان انگشت سبابه و ابهام. (منتهی الارب). لغتی است به معنی فِتْر. (از اقرب الموارد). رجوع به فِتْر شود.[ فَ ] (ع مص) فجور و بدکاری. (از اقرب الموارد).[ فَ رَ ] (ع مص) سست خرد شدن سپس دانشمندی. (از منتهی الارب). ضعف عقل پس از استواری. (از اقرب الموارد).[ فَ ] (اِ) تانه و تارهای جامه باشد که جولاهگان به جهت بافتن آراسته و مرتب ساخته باشند. (برهان).[ فُ ] (اِ) گیاهی است که درد شکم را سود دارد. (برهان) (فهرست مخزن الادویه). || روشن کردن و صاف کردن را نیز گویند به ریاضت و طاعت و آن را به عربی مجاهده گویند. (برهان). در فرهنگ دساتیر «فرتود» به معنی روشن ساختن دل و تصفیهٔ قلب است به رنج و ریاضت و پرستش یزدان که به تازی مجاهده گویند و ترجمهٔ لفظ اشراق است، چه حکیم اشراقی را «فرتودی» گویند. (از حاشیهٔ برهان چ معین). و رجوع به فرتود شود.
کلمات همقافیه با «فرت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر