معنی فراپیش
8 بازدید
[ فَ ] (ق مرکب، حرف اضافهٔ مرکب) اَمام. (مهذب الاسماء). در پیش چیزی : اینهمه محنت که فراپیش ماست اینْت صبورا که دل ریش ماست.نظامی. فراپیش او غلامی چراغی در دست گرفته بود. (ترجمهٔ تاریخ قم). - فراپیش آمدن : اگر صد وجه نیک آید فراپیش چو وجهی بد بود زآن بد بیندیش.نظامی. - فراپیش داشتن؛ عرضه کردن. (یادداشت بخط مؤلف): آینهٔ جهد فراپیش دار درنگر و پاس رخ خویش دار.نظامی. متاعی که در سلهٔ خویش داشت بیاورد و یک یک فراپیش داشت.نظامی. - فراپیش گرفتن؛ پیش انداختن : لوط را فرمود که برخیز و رختهای خود را برگیر و دختران را فراپیش گیر. (قصص الانبیاء ص ۵۷). - فراپیش نهادن : به خوان زر نهادندی فراپیش هزاروهفتصد مثقال کم بیش.نظامی. هر جا که قدم نهی فراپیش بازآمدن قدم بیندیش.نظامی. رجوع به فرا شود.
کلمات همقافیه با «فراپیش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر