معنی فراض
6 بازدید
[ فِ ] (ع اِ) جامه. گفته میشود: ما علیه فراضٌ؛ یعنی بر او جامه ای نیست و نیز گویند چیزی از جامه است. (اقرب الموارد). رجوع به فراص شود. || دهانهٔ جوی. (اقرب الموارد). || جِ فرض. (اقرب الموارد). رجوع به فرض و فروض شود.[ فِ ] (اِخ) جایی بین بصره و یمامه در نزدیکی فُلَیْج، از دیار بکربن وائل. (معجم البلدان).[ فِ ] (اِخ) تخوم شام و عراق و جزیره را گویند که در سمت مشرق فرات واقع شده است. خالدبن ولید به این مکان آمد و سپاهیان روم و عرب در اینجا به هم رسیدند، واقعه ای بسیار بزرگ رخ داد و گویند صدهزار تن در آن به قتل رسیدند و سرانجام خالد به حیره بازگشت. (معجم البلدان). شهری در حدود شام بر ساحل فرات. (یادداشت به خط مؤلف).
کلمات همقافیه با «فراض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اض» برای سرودن شعر