معنی فراص
6 بازدید
[ فِ ] (ع ص) درشت. (اقرب الموارد). || سخت سرخ رنگ. || (اِ) جامه. (آنندراج) (ناظم الاطباء). ما علیه فراص؛ أی ثوب. (اقرب الموارد). رجوع به فراض شود. || جِ فِرصَة. (آنندراج). رجوع به فِرصة شود. || ساذج هندی. (فهرست مخزن الادویه). || (مص) مفارصة. هم دیگر را آب نوبت کردن. (ناظم الاطباء).[ فَ رْ را ] (اِخ) نام بتی است که در بلاد سعدالعشیرة بوده است. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «فراص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اص» برای سرودن شعر