معنی فراشا
5 بازدید
[ فَ ] (اِمص) حالتی که آدمی را از به هم رسیدن تب واقع میشود و آن خمیازه و به هم کشیدن پوست بدن و راست شدن موی بر اندام باشد و آن حالت را به عربی قشعریره خوانند. (برهان): هرکه در تن او خلطی بد بود در حال جماع فراشا به پشت او برآید و اندام او ناخوشبوی تر شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و رجوع به فراشیدن شود.[ فَ ] (اِخ) قریهٔ معروفی است در سواد عراق از اعمال نهر ملک که منزل حاج است بعد از صرصر. (از معجم البلدان). رجوع به فراشة شود.
کلمات همقافیه با «فراشا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شا» برای سرودن شعر