معنی فراخی
10 بازدید
[ فَ ] (حامص) گشادگی. پهنا. فراخا. فراخنا: سرایی بر سپهرش سرفرازی دو میدانش فراخی و درازی.نظامی. || فراوانی. وفور. خصب. رفاه. وسعت. ضد قحط و تنگی. (یادداشت بخط مؤلف): فراخی که از تنگی آمد پدید جهان آفرین داشت آن را کلید.فردوسی. آن قحط برخاست و فراخی پدید آمد. (قصص الانبیاء ص ۱۳۰). خدای عزوجل رحمت کرد و باران داد و فراخی پیدا شد. (مجمل التواریخ و القصص). شه چو عادل بود ز قحط منال عدل سلطان به از فراخی سال.سنایی. فراخی باد از اقبالش جهان را ز چترش سربلندی آسمان را.نظامی. فراخی در جهان چندان اثر کرد که یک دانه غله صد بیشتر کرد.نظامی. فراخی در آن مرز و کشور مخواه که دلتنگ بینی رعیت ز شاه.سعدی. || افزونی. بیشی. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «فراخی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خی» برای سرودن شعر