معنی فراخکندوری
5 بازدید
[ فَ کَ ] (ص مرکب) کندوری سفره باشد و فراخ کندوری سخی و دست گشاده است. (امثال و حکم). فراخ آستین. فراخ دست : مردی بود که از وی رادتر و فراخ کندوری تر و حوصله دارتر و جوانمردتر کم دیدند. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «فراخکندوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر