معنی فراختن
5 بازدید
[ فَ تَ ] (مص) افراختن. بلند ساختن. (برهان). فراشتن. (آنندراج): آهو همی گرازد گردن همی فرازد گه سوی کوه تازد گه سوی راغ و صحرا. کسائی. فراختم علم فتنه را به هفت فلک بگستریدم فرش ستم به هفت اقلیم.سوزنی. از نمودار هفت گنبد خویش گنبدی زآسمان فراخته بیش.نظامی. - برفراختن : ره پهلوانان نسازد همی سرت بآسمان برفرازد همی.فردوسی. بدینگونه چون کار لشکر بساخت به گردون کلاه کیان برفراخت.فردوسی. گه ز بالا سوی پستی بازگردد سرنگون گه ز پستی برفرازد سوی بالا برشود.فرخی. - سر فراختن : همه بد سگالید و با کس نساخت به کژّی و نامردمی سر فراخت.فردوسی. - گردن فراختن : اگر تشریف شه ما را نوازد کمر بندد رهی، گردن فرازد.نظامی. رجوع به افراختن و افراشتن شود.
کلمات همقافیه با «فراختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر