معنی واژه فدی
5 بازدید
[ فَ دا ] (ع مص) فِدی ََ. رجوع به فداء شود. || (اِ) مالی که در عوض مفدی داده شود. - فداک ابی، فدی لک ابی؛ هنگام دعا کردن کس آرند، یعنی پدرم را فدای تو کنم. و آن از مصادری است که عامل آن بسبب کثرت استعمال حذف شود. (از اقرب الموارد).[ فِ دا ] (ع مص) فداء. فَدی ََ. رجوع به مصادر مذکور شود. || جِ فدیة. رجوع به فدیة شود.[ فِ ] (از ع، ص) در فارسی، ممال فداء بمعنی قربانی شده و فداشده است : همتش را سپهر کفش بساط دولتش را زمانه کبش فدی.ابوالفرج. تنم به مهر اسیر است و دل به عشق فدی همی به گوش من آید ز لفظ عشق ندی. ادیب صابر. فلان مجاور دولتسرای وقت مرا که تن به مهر اسیر است و دل به عشق فدی. سیف اسفرنگ (دیوان ص ۴۸۳).