معنی فدرنگ
7 بازدید
[ فَ رَ ] (اِ) چوبی گنده و سطبر و قوی که در پس کوچه اندازند تا در گشوده نگردد. || چوبی که گازران بر جامه زنند و جامه را بدان تاب دهند. (برهان): پای بیرون منه از پایگه دعوی خویش تا نیاری به در کونِ فراخت فدرنگ. خطیری (از لغت فرس). || چوبی که دقاقان جامه بدان کوبند و در خانه ها زنان به رخت و پوشیدنی و غیره زنند و تاه کنند و آن را جندره و رختمال خوانند. || کنایه از قرمساق و دیوث هم هست. || به زبان ماوراءالنهر خوردنی و طعامی باشد که در دستمالی بسته از جایی به جایی برند. || دستور. (برهان).
کلمات همقافیه با «فدرنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر