معنی فدر
5 بازدید
[ فَ ] (ع مص) سرد گردیدن گوشت پخته. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ فُ ] (ع اِ) جِ فادر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به فادر شود. || جِ فدور. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). صاحب اقرب الموارد، جمع فدور را به ضم اول و ثانی آورده است.[ فَ دَ ] (ع اِ) بز کوهی کلان سال، یا عام است. ج، فُدور، مَفْدِرة، مَفْدُرة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ فُ دُ ] (ع اِ) جِ فَدور. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به فُدْر و فَدور شود.[ فَ دِ ] (ع ص) گول. (منتهی الارب). احمق. (اقرب الموارد). || چوب زودشکن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ فُ دُرر ] (ع اِ) سیم. (منتهی الارب). فضه. (فهرست مخزن الادویه) (اقرب الموارد). || (ص) کودک فربه یا نزدیک بلوغ رسیده. (منتهی الارب). غلام سمین. (اقرب الموارد).[ فِ ] (اِخ) نام یکی از کتب افلاطون. (ابن الندیم).
کلمات همقافیه با «فدر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر