معنی فدان
7 بازدید
[ فَ دْ دا ] (ع اِ) گاو نر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دو گاو قلبه ران مقرون همدیگر، و یکی را فدان نگویند. (اقرب الموارد). || ساخت آماج کشاورز. ج، فدادین. (منتهی الارب). آلت شخم دو گاو. جمع آن بدون تشدید اَفْدِنة و فُدُن است. (اقرب الموارد). || در مساحت چهارصد و به قولی سیصدوسی قصبهٔ مربع. (اقرب الموارد). بیست وچهار قیراط. (یادداشت بخط مؤلف). فدان را منتهی الارب به تخفیف دال ضبط کرده است.[ فَ دْ دا ] (اِخ) قریه ای از اعمال حران در الجزیره که گویند زادگاه ابراهیم خلیل بوده است. (از معجم البلدان).[ فِ ] (اِخ) دهی است از دهستان ایراندگان بخش خاش شهرستان زاهدان، واقع در ۷۲ هزارگزی جنوب خاش و ۲۸ هزارگزی خاور شوسهٔ خاش به ایرانشهر. ناحیه ای است کوهستانی گرمسیر و دارای ۱۵۰ تن سکنه است. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات، خرما و برنج است. اهالی به کشاورزی گذران میکنند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «فدان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دان» برای سرودن شعر