معنی فخذ
8 بازدید
[ فَ ] (ع مص) بر ران کسی زدن. || شکستن ران کسی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بر ران رسیده شدن. (منتهی الارب).[ فَ / فِ ] (ع اِ) ران. (منتهی الارب). ج، افخاذ. به کسر خاء نیز درست است. (اقرب الموارد). || گروه برادران و تبار مرد که کم از بطن باشد. (منتهی الارب). بطن مرد که از نزدیکترین عشیرهٔ او باشد. گویند: هذا فخذی؛ ای ادنی عشیرتی، و در این معنی مذکر است. ج، افخاذ. || فخذ الدب الاکبر؛ کوکب. (اقرب الموارد).[ فَ خِ ] (ع اِ) ران. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به فَخْذ شود.
کلمات همقافیه با «فخذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خذ» برای سرودن شعر