معنی فخ
6 بازدید
[ فَ ] (اِ) تله، و آن آلتی است که بدان جانور گیرند. نَژْنَک. (برهان). حباله. مصیده. احبول. احبوله. (منتهی الارب). لاتو. (برهان). طرق [ طُ / طِ ] . (منتهی الارب): تو نشسته خوش و عمر تو همی پرّد مرغ کردار و بر او مرگ نهاده فخ. ناصرخسرو. چو طوق فاخته خط درکشید وز خط او رمیده شد دل من همچو فاخته از فخ. سوزنی. جمله دانسته که این هستی فخ است ذکر و فکر اختیاری دوزخ است.سوزنی. فخم. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). رجوع به فخم شود. || شکار. (برهان). صید. (منتهی الارب). || شکارگاه. (برهان). عرب این لغت را به تشدید ثانی به کار برد. رجوع به فَخّ شود.[ فَ خ خ ] (ع اِ) دام شکاری. ج، فخاخ، فخوخ. (منتهی الارب). و خلیل گوید آن مأخوذ از لغت عجم است. (اقرب الموارد). رجوع به فخ (بی تشدید) شود.[ فَ خ خ ] (ع مص) خرخر کردن نائم در خواب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آواز دادن مار. (اقرب الموارد). رجوع به فح شود. || (اِمص) فروهشتگی هر دو پای. (منتهی الارب). فروهشتن هر دو پای. (اقرب الموارد).[ فَ خ خ ] (اِخ) وادیی است در مکه قبل از وادی الزاهریه که عبداللََّه بن عمر و گروهی از یاران پیغمبر در این وادی مدفونند. (معجم البلدان). موضعی است به مکه، و در آن قبر ابن عمر است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «فخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فخ» برای سرودن شعر